تبليغاتX
شبگرد عاشق در كوچه باغ تنهايي...
آه و غم

تقدیم به آن که مرا کشت و رفت و نپرسید در این دو سالانه ی غربت بر من چه گذشت و نیک می دانم که او رفت و از خود فقط غمی به دل بر جای گذاشت. برای رفتنش و برای یادگاری تلخی که از غم برایم جا گذاشت بی وزن و قافیه ولی از آه دل می خوانم.

آه دلم همراهش و نگاه حسرت بارم بدرقه ی راهش باد.


گويند زمان، غم ز دل ها مي برد! اما چه سود!
غم اگر مي رفت، غم نامي نبود!
غم پر از غوغاي قلب خسته است
غم نشان از يک دل بشکسته است
غم سکوتي است، از فغان و هجر يار
غم همان لبخند تلخ روزگار
غم همان باشد که دل ها را فِسُرد
غم همان باشد که جان ها را بِبُرد
غم زمانِ تلخِ سيلي خوردن است
سيلي از آن يار ديرين خوردن است
غم نماي جلوه ي محزون او
لحظه ي دوريش از مجنون او
غم چراغ چشم بي سو مي شود
غم هميشه لحظه اي او مي شود


غم يعني پرواز با رقص سقوط
غم يعني سرشار گردي از سکوت
غم يعني هر روز و هرشب در دعا
آرزوي مرگ گردد ادعا
غم يعني بغضي که تا ديرين زمان
در گلوي جان کند داد و فغان

غم يعني شبگرد، شبگردي کند
روز و شب با عشق هم دردي کند
غم يعني اي کاش مرگم مي رسيد
ناله ام از روي قبرم مي رسيد

غم يعني باشد برو من نيستم
نه من اصلا از جهانت نيستم
غم يعني مرگِ من اين سوي زمين
خنده هاي تو به آن سوي زمين


 

نوشته شده توسط شبگرد عاشق در پنجشنبه 15 دی1390 ساعت 9:31 موضوع | لینک ثابت


فریفتگان در اسحار مادی

بسم رب الحسين (ع)

روزگار در گذر است و هر روز بر  سختي قلوب افزوده مي شود گويي كه در اين جهان به جز نفس حقير،  بزرگي وجود ندارد! خويش را چنان بزرگ مي پنداريم گويي كه جهان را به لطف حضور ما آفريده اند در حالي كه ما آمده ايم تا ببينيم! ببينيم كه چگونه گذشتگان اين راه را آمدند و بدون كوله باري از ماديات دنيا آن را رها ساخته و به گوشه اي از خاك خويش را سپردند و چه زيبا مي شود كه انسان اين را ببيند و چاره اي سازد تا قبل از اين كه دنيا او را در خويش فرو برد او دنيا را مقهور خويش سازد و دنياي بزرگ انسان هاي مادي را در دستان كوچك خويش قرار دهد و بر آن اجازه ي  يكه تازي ندهد، بزرگي براي انسان اين چنين حاصل خواهد شد.

بايد گونه اي زيست قبل از آن كه دنيا كام انسان را واگذارد انسان كام آن را از هوس ها فروگذارد. اگر چنين شد زيباترين و تلخترين لحظه ي دنيا براي انسان شيرين خواهد شد  و با سينه اي باز همواره به استقبالش خواهد رفت. بايد  چنان مست حضور شويم كه براي حضور  در دولت ظهورش بي تاب شويم  واين بي تابي فقط براي كساني حاصل مي شود كه خويش را از اين جهان جدا ساخته و به هواي وصل به كوي او ديوانه وار در طلبش آرزو كنند  و در اين زمان بزرگترين آرزوي انساني  شهادت و ذره ذره شدن در راه آن زيباي حقيقت مي باشد كه اگر آن را در خويشتن يابي دگر دنيا را براي خود بزرگ نشماري و تعاملات انساني كه همواره با  دروغ وفريب براي رسيدن به اين اغواگر قلوب بوجود مي آيد  در نظرت ناپسندتر از دست يازيدن به لاشه ي متعفن شده ي سگي مي باشد كه درنظرت از دور زيبا جلوه مي نمود.

ولي چه بايد كرد؟

چه بايد كرد كه اين حباب هوس ها و نيرنگ ها تو را در خويشتن  مبتلا ننمايد! سخت است در محيطي زيستن كه سرمايه  هاي مادي در آن نهايت آمال گرديده  و آدميان هر روز در تكاپو براي رسيدن به اين مأواي بي پناه مي باشند خويش را چنان سرگردان او مي كنند كه گويي چشمان آن ها مسحور و فريفته ي اين ساحرتربيت شده به دست اغواگر بزرگ رانده شده از لطف حق شده است. ديوانه وار در طلبش جان را به زحمت مي اندازند تا به ساحل خوشبختي دست يابند ساحلي كه آرامش محصول رسيدن به آن مي باشد ولي افسوس اين افراد  در طلب اين محصول خويش را بدنبال سرابي  رها ساخته اند كه هرچقدر به آن نزديك مي شوند او از آن ها فاصله مي گيرد و عطش حاصل از نرسيدن به آن بيشتر عذابشان مي دهد ولي گويي كسي اين را نه مي بيند و نه مي فهمد!


 

نوشته شده توسط شبگرد عاشق در دوشنبه 30 خرداد1390 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت


توی مشهدت دلم به شور و شین...

بسم رب الحسين(ع)

با وجود اینکه هم نم یخواستم و هم نمی توانستم همراه کاروان با بچه ها به سفر مشهد برم ولی شرایط جوری تغییر کرد که در آخرین لحظات من هم مشهدی شدم. خجالت می کشیدم برم پیش امام رضا(ع) گاهی با خودم می گفتم این همه از امام درخواست نمودی و امام به تو توجهی ننمود حالا میخواهی بری چی بگی؟

تو مسیر می گفتم میرم و از مولا شکایت می کنم که چرا؟...

ولی  یه حسی بهم نشون می ده که نگاه آقا به من خیلی مهربون شده اینو از شرایطی که واسه ی رفتن به مشهد واسم پیش اومد و یا این که از حال خوشی که این روزها در جوار آقا دارم می توانم حس کنم. با خودم میگم امام توی این جریان با یک هزینه ی کوچکی که گرفت نعمت بزرگی به تو هدیه داد که شاید بزرگی این نعمت را در سال هایی نه چندان دور بتوانی دریابی.

تو حرم از امام آخرین خواهش ها رو هم طلب می کنم و از ایشان خلوص در عمل و شهادت در کنار مولایم امام زمان را مسئلت می کنم و از جفاهایی که در این مدت به این خاندان  به سبب این که احساساتی را که مال آنها بود در جای دیگر خرج نمودم، کردم  معذزت می خواهم و برای دوست خویش ثبات قدم در راه و خالص تر شدن و عارف تر شدن در مسیر پیش گرفته اش را طلب می کنم.

 انشاالله

یا علی مدد


 

نوشته شده توسط شبگرد عاشق در چهارشنبه 26 اسفند1388 ساعت 20:8 موضوع | لینک ثابت


بزرگترین عیدی

بسم رب الحسين(ع)

سال 88 با تمام لحظات شادی و غمش در حال پایان است. بدنبال لحظه ای سکون می گردم تا بیندیشم بر این مدت عمر که در طول این سال گذشت. اتفاقات و برنامه هایی که در این سال داشتم آن را از سال های پر حادثه ی عمرم قرار داد.

در این زمان خستگی برای دوری از افکار پریشان ماه ها و روزهای گذشته بدنبال مامنی می گردم تا خود را رها کنم از بند وابستگی ها و دلبستگی ها هر چند این امر بسیار سخت و محال می نماید.

باز نزدیک بهار شد و کاروان بچه های جهادی در حال تکاپو برای حرکت به مناطق محروم جنوب شرق کشور می شود و امسال هم نعمت حضور در کنار مردمان سرو قامت منطقه ی قلعه گنج نصیب خواهد شد که جای بسی شکرگذاری دارد.

واژه ی غریب و زیبایی است، واژه ی جهاد. واژه ای که در پهنای آن دریایی از معانی نهفته است و ما از این دریا فقط قطره ی کوچکی را درک می کنیم و لذت درک این قطره از دریای عمیق جهاد روح انسان را برای مدت مدیدی جلا می دهد.

وگرنه جهاد عظیمی که حسین ابن علی (ع) و یارانش در کربلا کردند و یا در نمونه ای به مراتب کوچکتر فرزندان عزیز روح الله انجام دادند کجا و این کار کوچک ما که حتی در این حد نیست که نامش را جهاد نهیم کجا. با این وجود دل کندن از دل خوشی های دنیا در زمانی که همه به فکر خویش و خوشی های خویش هستند لذتی زائدالوصف در روح و جان آدمی وارد می کند. بزرگترین لذتی که می توان چشید خنده ی کودکانی است که از حضور تو در کنارشان در تعطیلات نوروز خوشحال و مسرورند و با نگاه معصوم و کودکانه اشان دنیا را به تو هدیه می دهند و این بزرگترین عیدی تو می باشد که در طول عمرت گرفته ای. زندگی در کنار کپرنشینان خون گرم جنوب لذت زندگی در کاخ های بزرگ و مجلل را از تو خواهد گرفت و تو را به کوچکی عظمت این کاخ ها در برابر عظمت و گرمای وجودی صاحبان این کپرها می رساند.

جهادی شروع می شود درحالی که جهاد در تمام لحظه های ما حضور دارد و این ما هستیم که غافل از جهاد می شویم و خود را در این دنیا رها و فارغ از دید جهادی می بینیم.

به امید روزی که در اردوی جهادی حضرت ولی عصر ارواحنا له الفدا حضور داشته باشیم و در راه جهاد عظیم ایشان ذره ای قابل عرضه شدن باشیم.

انشاالله

یا علی مدد


 

نوشته شده توسط شبگرد عاشق در یکشنبه 23 اسفند1388 ساعت 22:35 موضوع | لینک ثابت


سال نو تلاشی برای گمگشته!!

بسم رب الحسين(ع)

این روزها را با دوستان شهید خلوت گزیده ام تا شاید از این ره نظری از لطف بر خادم و نوکر کوچکشان بیندازند و در پیشگاه بزرگان وساطتی کرده تا این ذره را نیز در راه خویش بخرند و آن را از قیدها وبندهای عوالم خاکی برهانند تا شاید این قلب فسرده در هوای کوی آنها نفسی تازه کند ولی حقیری چون من را چه به بزرگانی چون شهدای والا مقام، کسانی که از خویش گذشتند و به سمت او پرواز کردند و در حال پرواز به جز او کس دیگری را ندیدند.

صحبت های سید را که می خوانم گویی آتش بر قلب سرد و خاموشم می زند. هرچه بیشتر دقت می کنم بیشتر متحیر می شوم گویی او الان از درون من آگاهی یافته و در حال صحبت کردن با من است، سید هدف را گوشزد می کند و راه را نشان می دهد ولی ای کاش اینجا حضور داشت تا دستم را هم می گرفت و با خود به عروج مستانه ی خویش می برد.

افسوس که زمانه مرا از رفیقانی که هرگز ندیدیمشان دور انداخت و عمری مرا در حسرت نگاه گرم آن ها تنها گذاشت. و امروز تنها و بی کس در هیاهوی دنیای پست حیوانی فقط دلخوش به دوستی با قاب عکس ها و دست نوشته های آنهایم که زندگی را در پرتو لحظات سخت رزم همچون تابلویی هزار رنگ به منصه ظهور کشاندند.

سال نو دارد فرا می رسد و آدمیان در تلاش و تکاپو برای نو شدن می باشند ولی افسوس که برخی از این نو شدن ها همچون غباری است که بر روی غبارهای قبلی می نشیند ولی نگاه تیزبینی وجود ندارد که عرصه ی تاریکی ها و تیرگی ها را در این نو شدن ها به نظاره بنشیند. و فکری بیندیشد که چه باید کرد برای آن که روح را جلا داد و ضمیر را به روشنی تازه کرد.

عده ای در این میان گمگشته ی خویش را در تفرجگاه ها و در تفریح گاه های مدرنیته ی غرب جستجو میکنند، هرکسی برای آن که درون خویش و اطرافیانش را به آرامش برساند حیلتی به کار می گیرد ولی افسوس  نمی دانند که گمگشته ی خویش را در کجا باید یابند.

سید خیلی خوب حلقه ی مفقوده ی  درون این رستگان در بند خویش را نشان می دهد و پوچی امیال آن ها را به رخ می کشد ولی مگر هر کسی می تواند نگاه قشنگ او را درک کند و به حقیقت زندگی ایمان آورد؛

«حرم عشق كربلا ست و چگونه در بند خاك بماند آنكه پرواز آموخته‌است و راه كربلا می‌شناسد و چگونه از جان نگذرد آنكس كه می‌داند جان بهای دیدار است.

گردش خون در رگهای زندگی شیرین است، اما ریختن آن در پای محبوب شیرین ‌تر است؛ و نگو شیرین ‌تر، بگو بسیار بسیار شیرین ‌تر.

در ملكوت اعلا جز شهید زنده نیست و حیات دیگران اگر هم باشد به طفیل شهداست.

سوختن كمال عشق است اما آنها كه سوختن پروانه در آتش شمع را كمال عشق می‌دانند كجایند كه سوختن انسان در آتش عشق را به نظاره بنشینند؟

سر مبارك امام عشق بر بالای نی رمزی است بین خدا و عشاق، كه این است بهای دیدار.

در عالم رازی هست كه جز به بهای خون فاش نمی‌شود.

هنر آن است كه بمیری، پیش از آنكه بمیراندت، مبدأ و منشأ حیات آنان‌اند كه چنین مرده‌اند.

ای شهید! ای آنكه بر كرانه‌ی ازلی و ابدی وجود برنشسته‌ای! دستی برآر و ما قبرستان ‌نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون كش.»




 

نوشته شده توسط شبگرد عاشق در شنبه 22 اسفند1388 ساعت 15:56 موضوع | لینک ثابت


عقل به ماندن می ماند و عشق به رفتن...

بسم رب الحسين(ع)

« عقل به ماندن می ماند و عشق به رفتن... و این هر در را خداوند آفریده است تا وجود انسان در آوارگی و حیرت میان عقل و عشق، معنا شود. رنج مفتاح الخزائن غیب است و نه عجب اگر  راه حق مخوف در بلایا و دشواری ها ست. سر مبارک امام عشق(ع) بر بالای نی، رمزی است بین خدا و عشاق... یعنی این است بهار دیدار»

سید شهیدان اهل فلم مرتضی آوینی

کلام رفیقان شهید این روزها آرامش دهنده ی روح و جانم شده است. وچقدر زیبا گفته اند؛ گویی رفیقان در سال های دور نیز از قلب آوارگان رفیق خویش در زمان جمود قلب ها خبر داشتند. برای طی طریق باید گذر کرد، گذری از خویش و خواسته های خویش به سمت او و رضایت او. و این گذرگاه را چه سخت است طی طریق!

باید خود را آواره ببینی تا بتوانی مسیر را عبور کنی. آواره از همه ی پوچی ها و متعلقات به این زندگی خاکی. که اگر این چنین شد می توان امید داشت تا از این گلوگاه عبور کرد و خود را در هوای کوی دوست در حال پرواز دید. زیرا نگاه به تعلقات ظاهر فریب دنیای دون انسانی چشمان نفس را بر چشمان قلب مقهور می سازد و تو را از دیدن حقیقی باز می دارد.

باید در این راه صبر نمود و برای این که توان بر این صبر داشت باید توسل جست. توسل به خاکیان افلاک نشین! که آن ها بر عالم وجود ما احاطه داشته و دارند و اگر نظر لطفی بیندازند این صبر برای آدمی شیرین می گردد.

بقول دوست شهیدم حاج حسین خرازی؛ «در مشكلات است كه انسانها آزمایش می‌شوند. صبر پیشه كنید كه دنیا فانی است و ما معتقد به معاد هستیم.» 

یا علی مدد



 

نوشته شده توسط شبگرد عاشق در جمعه 21 اسفند1388 ساعت 1:57 موضوع | لینک ثابت


هدایت به امر

بسم رب الحسين(ع)

روزگار چرخید و چرخید تا به نقطه ای رسید که آرزو می کردم هیچ گاه به آن نمی رسید و زمانی مجبور نمی شدم اینچنین تمام ساخته های ذهن را با کلامی ویران سازم و خود را بی اختیار به  حوادث آینده دلخوش دارم. هرچند در پیشگاه پروردگار خویش مسرورم و در نزد وجدانم سربلندم از این که با راستی تا آخر راه ماندم و راه را با نگاهی به عقل و شرع خویش انتخاب کردم و به همین امید هم بود که تا آخر مجاهدت کردم. ولی چه می شود گفت که آزمون های الهی همواره در حال سنجش میزان خلوص ماست و اگر نگاه لطف ائمه ی هدایتگر نبود معلوم نبود که ما چگونه از پس این امتحان های عظیم برمی آمدیم.

زمانی در دل این حدس را می زدم که عاقبت از این ره مبتلا به آزمونی خواهم شد زیرا با هر دیدی که بود نباید اینچنین چشم بر تمام حقایق می بستم و فقط بر خواسته ای اصرار می ورزیدم ولی با خود می گفتم چون این راه را  برای وصال به خودش انتخاب کرده ام عاقبت به من ارزانی خواهند داشت و آزمون هایی که در آن رخ خواهد در این حد خواهد بود که مشکلات زیادی در قبل آن حادث شود  و خود را همواره برای این چنین آزمون هایی آماده کرده بودم و اطمینان داشتم با تکیه بر توکل به ذات حضرت حق و توسل به ائمه ی عزیزمان  این آزمون ها را پشت سر خواهم گذاشت ولی هیچ گاه فکر نمی کردم که برای خالص تر شدن باید از پس آزمون های بزرگتر نیز بر آیم واین بزرگترین درسی بود که از این دوران کوتاه پرخیر و برکت بدست آوردم، که خیر را نیز باید در خود خیر دنبال نمود نه در مصادیق خیر، و این که برای عزیز شدن در نزد خدای خویش باید از هر چیزی درگذشت، و دل در گرو آن چه به دنیا مربوط می شود نبست. نمی گویم در این راه باید به رهبانیت گرویده شد که آن نیز خطایی بزرگ است. باید همه چیز را لطف پروردگار دانست و به آن احترام گذاشت و از الطاف خدای منان متنعم شد و لی هیچ گاه نباید دلبسته و وابسته به خودٍ آن لطف گردید.

اشتباه من در این مدت شیدایی این بود که شاید تفسیر خویش از عشق را صحیح می دانستم و آن را تفسیری متعالی می دانستم که زمینه ساز حرکت و جهش به سوی او خواهد شد در حالی که برای نزدیکی بیشتر به او باید از خود نیز گذشت چه رسد به خواسته ای که در دل می گذرد.

اکنون که بدین جای راه رسیدم و یا بهتر بگویم مرا به این نقطه از مسیر رساندند خوب می فهمم که چگونه در مسیر زندگی هدایت می شویم و می بینم که چطور راه را هر چند نابینا باشی به انسان نشان می دهند.

هزاران بار شکر خدای خویش را می کنم که این چنین لطفی به من نمود و برای یار و دوست عزیز خویش نیز که همچنان به او و آرمانش احترام می گذارم در تمام لحظات زندگی آرزوی خوشبختی و سعادت حقیقی خواهم نمود. و از خدای خویش می خواهم  در مسیری که برای خودش ترسیم نموده راسخ و استوار به سمت هدفش رهنمون گردد و در این راه مسیر برایش هموار گردد.

 


 

نوشته شده توسط شبگرد عاشق در پنجشنبه 20 اسفند1388 ساعت 4:15 موضوع | لینک ثابت


«غم عشق آمد و غم های دگر جمله ببرد»

بسم رب الحسين(ع)

باز هم با نام خدای حسین(ع) آغاز می کنم. حسینی که با شناخت او به بزرگی خدایش پی بردم و با کسب محبت او به محبت باری تعالی دست یافتم. و در این شناخت و کسب محبت به یقین رسیدم. همواره به نوکری اربابی چون او افتخار کرده و می کنم، اربابی که همواره دست محبت بر سر نوکرانش می کشد و حرف دل آن ها را گوش می دهد. ولی نمی دانم که چرا مولایم با من قهر نموده و مرا در طلب مهرش(مهری که در راستای مهرش قرار داشت) ناکام گذاشت! گویی از این راه در حال آزمونی مهم و خطیر هستم که خویش را پاک کنم برای او و خالص شوم برای نوکری اش. اما بنده ی ضعیف و ذلیلی چون مرا چه به این آزمون های بزرگ.

امروز هفت روز از غمگین ترین غروب زندگی ام می گذرد. غروبی که به یک لحظه تمام دلخوشی هایم از این دنیای فانی را گرفت. دلخوشی هایی که دست در خوشی های آخرت داشت و برنامه ای برای سعادت.

هزار بار از خود پرسیدم چرا؟ و هزار بار بر خود گفتم: نمی دانم!

نمی دانم که چه شد؟ و چه خبطی کردم که چنین شد؟

با خود گفتم شاید جزای بی حرمتی هایی باشد که در ماه های عزیز محرم و صفر انجام دادی و در زمانی که مولایت عزادار جدش و غمگین اسارت عمه اش می باشد این چنین جسارت کردی و به فکر سر و سامان اختیار کردن افتادی؟

ولی نیک که با خود فکر می کنم و می گویم اربابم که بهتر از هر کس دیگری از دل من خبر داشت و می دانست که این دل به هوای مهر آن ها شیدایی گشته، چگونه ممکن است مرا به این دلیل در این راه تنها گذاشته باشد؟

کما اینکه در شعری که در شب خواستگاری اش گفتم به این نکته اشاره کردم

یک شنبه 4بهمن 1388 مصادف با 7 صفر روز بعد از خواستگاری:

«لحظه ها در گذرند و نفس ام پر آشوب

و سرا پرده ی قلبم پر آوای  رحیل

و دلم در تپش خستگی بنت علی(ع)                 و نگاه حرمٍ شاه، حسین ابن علی(ع)

نگران است از این بی شرمی، که سراپا تقصیر به خودش جرأت شادی داده!!!

و در این بزم به مهر دل خود تن داده!

ولی از پنجره ی عشق نگاهم گوید، که تو در دل، مهرِ مولا داری

و از این مهر تو یک قطره ز دریا داری

و همین قطره سبب گشته تو اینجا آیی؛

و بخواهی راهی، که در آن وصل به دریا یابی.


و از این منظر زیبا نظرم روشن گشت

و به نام مولا رفتم و با دلٍ خود، عهد نمودم؛ که غلامش گردم

و در این راه منِ ذرهٍ بهمراه دلم، عرباً عربا گردم.


عاقبت لحظه ی موعود رسید؛

شام میلاد امام کاظم(ع) به در خانه ی بابش رفتم

و تمنا ی وصالش من از ایشان کردم

غافل از آنکه من او را یکبار و نه یکبار که بل چندین بار

با هزار گریه و عجز و لابه         و تضرع به درٍ آن خانه!!؟           خواستگاری کردم

آری آن دم که رضای ملکوت قسمتم کرد و مرا برد به طوس

در حریم حرم حضرت زهرای بتول

مطمئنم که کرم کرد و مرا کرد قبول»

ای کاش می شد آرامم می کردند و یا مرا ناامید می نمودند از این راهی که در پیش گرفتم. گویی قرار است تا ابد در این نگرانی بمانم و شاهد خرد شدن خویش در زیرٍ دست و پای روزگارٍ جفاکار باشم.

حال مفهوم پوستری را که بر بالای تخت خوابم نصب کرده بودم را بهتر می فهمم؛

«غم عشق آمد و غم های دگر جمله ببرد»

جمله ای که مربوط به غمٍ مصیبت اربابم می باشد را بهتر درک کردم. در این مدت فهمیدم که هنوز عاشق مولایم نشدم و هنوز در طلب مهرش مجنون نشده ام که دیوانه وار در طلبش زاری کنم و بر خدای خویش اصرار نمایم که مرا به او برساند.

باشد که روزی به همراه او شیدای مولایمان گردیم و دیوانه وار در طلبش جاده های صدق و صفا را بپیماییم.

یا علی مدد






 

نوشته شده توسط شبگرد عاشق در شنبه 15 اسفند1388 ساعت 0:26 موضوع | لینک ثابت


قلب شکسته

بسم رب الحسين(ع)

روزهای سخت دوری از نگاه یار در حال گذر است و در این ایام تنها راهی که برای کنار آمدن با این شرایط به ذهنم می رسد تفکر و تامل پیرامون این حادثه ی عظیم زندگی خویش می باشد.

هر روز خاطرات خوش دوران دلبستگی و شیدایی همچون آیینه ای در جلوی چشمانم ظاهر می گردد و  غم عظیمی بر قلبم جاری می کند. باخود می اندیشم و اینگونه نتیجه می گیرم که این هم نعمتی از نعمت های الهی بود که بر من ذره وارد کرد و نشان داد به من که عشق را در تمنای وصال او هزینه کنم. شاید در این دوره ی شیدایی تفاوت شعار و شعور را دریافتم شعاری که فقط ظاهری زیبا دارد و محتوایی بر آن موجود نیست و شعوری که شاید در ظاهر نشان داده نشود ولی در عمل و در باطن سیمایی بسیار متعالی دارد.

هر روز صفحه هایی از آینده را که در ذهن می پروراندم را مرور می کنم و همچون آتشی از درون می سوزم که چه شد این صفحات زیبای زندگی به یکباره از جلوی چشمانم دور گشت.

ای کاش می شد نگاه هایمان به زندگی همانگونه که بر زبان می راندیم می بود و زندگی را سکوی پرتاب رسیدن به سعادت اخروی می دیدیم و در این راه ایستادگی می کردیم و سختی هایش به جان می خریدیم. که اگر چنین می شد بدون شک الطاف بی کران پروردگارمان نیز ما را قرین می گشت و لی چه می توان گفت.

قلبی در این میان شیدایی گشت و پس از رهین گشتن این قلب به لطف پروردگار رحیم روزگار آن را در پنجه ی خویش خرد کرد. شاید این هم از الطاف بی کران باری تعالی باشد که نعمت داشتن قلبی شکسته  را به من عطا نمود تا این چنین مرا به دریای محبت خویش نزدیکتر نماید. هزاران بار شکر رب خویش را باید به جای آورم که همواره مرا در پرتوی از رافت خویش جای داد و در سخت ترین لحظات عمرم تاب و توان مقابله با آن ها را به من ارزانی داشت.

ولی ای کاش می شد که بیشتر عمل کنیم تا شعار دهیم و کاش می شد ناله ی قلب های خسته از جفای روزگار را می شنیدیم.

افسوس...

یا علی مدد


 

نوشته شده توسط شبگرد عاشق در چهارشنبه 12 اسفند1388 ساعت 9:11 موضوع | لینک ثابت


ایمان به نگاه پر مهر یار

بسم رب الحسين(ع)

راه پر پیچ و خم جاده ی عشق این روزها فراز و نشیبی به پیچیدگی جاده های کوهستانی  به خود گرفته و مرا در کلاف سردرگمی خویش فرو برده تا حدی که تشخیص راه صواب از ناصواب برایم سخت و گاهی ناممکن شده.درون سینه ام پر از فریاد گشته ولی افسوس که گوشی نیست که این فریاد بلند را بفهمد وبرایش چاره ای اندیشه کند. بعضی اوقات فکر می کنم که باید هر راهی را برای رسیدن به وصالش انجام دهم ولی با خود که فکر می کنم می گویم در راه رسیدن به جان باید بسیار دقیق وارد شد که مبادا راه موجب آزردگی خاطر یار گردد. ولی فشار سخت ایام دوری از نگاه او گاهی مرا به سمتی می برد که بعد به نادرست بودن آن پی می برم.

نمی دانم که چرا اینگونه اصرار در طلب او می کنم ولی همواره ندایی در درونم به من این اشارت را می دهد که راه به پایان نرسیده و باید تا آخرین لحظه ای که امید هست ادامه دهم تا پیش خدای خویش و وجدان خویش سربلند باشم در آخر کار.

به حقیقت نگاه و عشق او ایمان دارم و هیچ گاه هم در این حوادث او را مقصر نمی دانم که بخواهم جایگاهش را مورد تضعیف قرار دهم. اگر هم از بازی آن ها شکوه می کنم یقین دارم که او در بازی تعیین شده توسط روزگار هیچ نقشی نداشته و ندارد و حال که نبرد به اینجا رسیده خوب می دانم این مشکلات نیز حاصل نگاه قشنگ و زیبای او به زندگی است که او را به دو راهی تردید و شک واداشته و چون او را به این دلیل انتخاب نمودم هیچ گاه به خاطر این کارش او را سرزنش نخواهم کرد حتی اگر سرنوشت مرا به گوشه ای دور بیندازد و نگاه او را از من محروم کند زیرا که سرنوشت و آینده اش برایم عزیز و مهم بوده، هست و خواهد بود.

فکر می کنند بچه ای هستم که قرار است از کاری نهی کنند، پیوسته مرا از عواقب نامعلوم کار که خود نیز نسبت بدان جاهل اند می ترسانند و بدین بهانه قصد دارند مرا در تحمل شرایط دوری راضی کنند و حرف های شیرین می زنند از آینده ای که تباه شد. هرچند تلاش آن ها برایم عزیز است که مرا در این شرایط سخت تنها رها نکردند اما آن ها غوغای درونم را نمی بینند تا بفهمند برای خاموش کردن این آتش شعله ور این راه نتیجه ای نخواهد داشت.

 یاعلی مدد

 


 

نوشته شده توسط شبگرد عاشق در یکشنبه 9 اسفند1388 ساعت 17:41 موضوع | لینک ثابت


اشک هایی از عمق جان

بسم رب الحسين(ع)

چقدر عجیب و غریب است روزگار عاشقان دور گشته از وصال محبوب. شاید هیچ گاه اینچنین تصور نمی کردم که آن قدر در راه این نبرد عظیم ضعیف و رنجور گردم که برای پیدا کردن مامنی که مرا درک کند و قلبم را خالی کند از این درد عظیم به سمت این و آن رهنمون گردم در حالی که همواره در زندگی خود سنگ صبوری بودم برای دوستان و عزیزان خویش. ولی جهاد در راه عشق مرا به حال و روزی انداخته که شاید کمتر دیدم آن را در زندگی خویش. هرچه زمان بیشتر می گذرد سختی دوری نگاه و قلب او بیشتر مرا می آزرد بگونه ای که بی اختیار بغض گلوی نازکم را می فشرد و اشک از گونه هایم جاری می شود. خوب بیاد دارم که تاکنون سه بار اینگونه از عمق جانم و برای مدت زمان زیادی گریستم و خوب که می نگرم می بینم در هر سه بار نام و یا نشانی از مولایم حسین ابن علی(ع) در کار بوده. اولین آن مربوط به نخستین دیدارم از کربلای زیبای اربابم بود و دومین بار مربوط به زمانی می شد که پس از دو دوره نوکری دوستداران اربابم خود را در حال وداع با این افتخار عمرم میدیم و بار سوم.... .

نمی دانم بر این حال زارم چه خواهد آمد و سرانجام این نبرد به کجا خواهد انجامید ولی با همان ایمانی که وارد به این عرصه شدم مطمئنم که در هر حال پیروز این کارزار عاشقی خواهم بود. کارزاری که در آن صادقانه و با نگاهی عارفانه وارد شدم و برای تحمل سختی هایش آماده ی هرگونه جانفشانی گشته بودم زیرا که آن را ذره ای کوچک می دیدم از جهادی در راه آرمان و محبت حسین ابن علی(ع). چه به وصال محبوب برسم و چه... درپیش مولایم از این نظر سرافراز خواهم بود که تا آخرین لحظه ها در میدان باقی ماندم.

ولی هر چه بیشتر می گذرد دلتنگی های این دل رنجور بیشتر می گردد دلی که وامانده از همه جا و نمی داند چگونه و از کجا این بلا بر سرش آمده. همه ی دلخوشی این قلب لطیف این بود که قلب یار نیز با او یکی گشته ولی روزگار همچون صاعقه ای تمام آن خاطرات شیرین را به یکباره تبدیل به موجی از نا امیدی و یاس مبدل ساخته لیکن هنوز به این راه امید و ایمان دارم زیرا این نگرانی ها و سختی های پیش آمده را جزئی از آن ادعای بزرگی می دانم که این کارزار را کارزاری در راستای محبت ارباب خویش فرض نمودم که فرض آن نیز مستلزم تحمل سخت ترین و شیرین ترین بلاهاست و مطمئنم که مولایم هر که را بیشتر دوست بدارد از کرب و بلای خویش او را بیشتر مبتلا می کند. چه شیرین است کربی که از جانب او رسد و بلایی که از نگاه او بر محب خاکسارش وارد شود.

با خود که فکر می کنم گویم دوستان حسین(ع) را چه به دل بستن به دنیای پست و بی مقدار. دنیایی را که برای طلب آن نامردمان پست ذلیل مولایم را در نبردی نابرابر به خاک و خون کشیدند و جسارت را به آن حد رساندند که عمه جانمان زینب را به بند اسارت بردند.

ولی از این غمگینم که به خاطر همین نگاهم دل در گرو دوستی داده ام که او نیز اینگونه خود را در این دنیا یافته  لیک باز نمی دانم که چرا ...

 


 

نوشته شده توسط شبگرد عاشق در یکشنبه 9 اسفند1388 ساعت 4:10 موضوع | لینک ثابت


مردان خدا را سزاوار نيست...

بسم رب الحسين(ع)

چقدر راحت كاخ آمال و آرزوهاي انساني ويران خواهد شد و چقدر انسان حقير مي شود و قتي كه دل به اين آرزوها مي بندد. هيچگاه خودم را اينگونه مضطر و مشوش نديدم.

چقدر راحت اسير چنگال هاي روزگار نامرد شدم بي آن كه فكر كنم شايد هميشه محيط امن نخواهد بود. هميشه زندگي را از منظر صدق و صفا ديدم بي ان كه فكر كنم شايد نگاه هاي بيرون اينگونه نباشند و همواره از اين طرز نگاه ضربات و لطماتي نيز خورده ام ولي باز به پاكي اينگونه نگاه اعتقاد دارم.

هميشه نگاه اولي كه بدست مي آوردم را كاملترين نگاه مي دانستم وبا آن تصميم مي گرفتم ولي چه زود.....

شايد بزرگترين اشتباه عمرم را مرتكب شدم كه دل به حيات دنيا خوش داشتم زيرا به قول دوست شهيدمان(شهيد مرتضي آويني) مردان خدا را سزاوار نيست سروسامان اختيار كنند و دل به حيات دنيا خوش دارند.

اما با خود كه فكر مي كنم هيچ گاه به خاطر دنيا وارد اين نبرد (به زعم من) و يا بازي (از ديد آن ها) نشدم. قلبم را هيچ گاه به دنيا نفروختم كه دنياي مردمان در نظرم ارزشش به اندازه ي لبخند بچه هاي روستاي چهلمني(از توابع شهرستان قلعه گنج كرمان) هم نمي شود. ولي چه زود اين قلب به تاراج برده را پاره پاره به من بازگرداندند بي آن كه بدانم چه شد. به كدامين گناه بايد اينگونه قلب شرحه شرحه شده ام را در زير گام هاي سنگين روزگار له شده ببينم.

افسوس مي خورم از نامردي و بي خردي خويش كه چرا قلبي را كه مي توانستم به مولايم هديه كنم را به بازي آن ها گرفتم. و اين هم از جهالت ما مردمان دور از خويش مي باشد اگر اينونه مست وشيداي مولاي خويش گشته بودم و در راه وصالش اينگونه بي تابي و بي قراري مي كردم بدون شك مولايم اين نعمت وصلش را ازمن دريغ نمي نمود زيرا كه آنها اولياي كرم هستند ولي اي واي از اين نامردي ما كه خوب شعار عشق و محبت ايشان را مي دهيم ولي اگر نيك بنگريم هيچ گاه عشق به معناي واقعي به آن ها پيدا نكرديم. تمام سرمايه ي هستي ام كه محبت قلبي ام بود را صرف كردم تا به وصال او برسم اويي كه مي ديدم نگاهش به زندگي نگاهي والا است ولي نمي دانم چه شد و به چه دليل حاضر شدند اين پيكر رنجور از حوادث رزم عشق را به مسلخ براي سلاخي كردن ببرد.

نمي دانم آن نگاه قشنگ به زندگي كجا رفت. آيا همه ي آن حرف هاي قشنگ شعار بود و يا اين كه.... .

خسته از جفاي روزگار گشتم روزگاري كه تمام برنامه هايم را به خاطر حضور در اين نبرد مقدس رها كردم و براي پيروزي در آن از همه ي آن برنامه ها گذشتم تا اين نبرد را نيك به سرانجام رسانم. ولي الان با قلبي شكسته و نگاهي خسته از طعنه هاي تلخ اطرافيان مانده ام كه چگونه راه را بازيابم و چگونه بسازم اين ويرانه هاي بافي مانده از نبرد عشق را.

نگرانم كه در اين راه هزينه هايي از عزيزترين كسانم گذاشتم كه الان با نتيجه نگرفتن آن ها دلم خون است. هميشه اعتقاد داشته و دارم كه هر خواسته اي كه از خدا در زير قبه ي امام حسين(ع) صورت گيرد مستجاب مي گردد ولي.... . چه شب هايي را با نجواي با مولايم به صبح رسانيدم و در آن حال درمي يافتم كه مولايم سخنانم ر ا مي شنود ولي مانده ام كه چه كنم و با چه رويي نام زيباي آن بزرگان را به لب آورم، با خود ميگويم مشكل را بايد در خويش ببينم زيرا با شناختي كه از اهل كرم دارم هيچ گاه آن ها را بي تفاوت نسبت به خواسته ي غلامانشان نمي يافتم.

چه قدر در طلبش بي تابي كردم و چه راحت آواره ي اين عشق پاك گشتم.

مانده ام به كجا پناه برم ديگر پناهگاهي براي خويش باقي نگذاشته ام. با چه رويي سر بر دامان مادرم حضرت زهرا(س) برآورم و زار زار گريه كنم و فرياد بر آورم "يا مولاتي فاطمة اغيثيني".

چقدر غريب است واژه ي زيباي عشق(ع).

عشقي كه با نام حسين (ع) شروع شد در روزي به پايان رسيد كه در مجلس آن حضرت و توسط پلاك مزين به نام زيبايش كه بر گردنم بود در حال سينه زني براي غم عشق(ع) سينه ام را چاك زد و خون سرخ سينه ي چاك چاكم را جاري ساخت. نمي دانم نشانش چه بود ولي شايد ارباب اينگونه نشانم داد كه عشق وقتي پايان مي يابد كه در راه‌ آن از خود بگذري و خود را خونين به محضرش فدا كني.

ديگر آرزويي برايم نمانده از ميان آرزوهايم فقط شهادت است كه همچنان آن را از مولايم مي خواهم كه روزي ام كند و با صورتي خونين و سري بريده شده از قفا مرا در آستان خويش قبول نمايد.

ياعلي مدد



 

نوشته شده توسط شبگرد عاشق در جمعه 7 اسفند1388 ساعت 22:55 موضوع | لینک ثابت


سختی ایام

بسم رب الحسين(ع)

هر روز چشم ترم به دنبال روی اوست                 گویی که این جهان به نظرمست کوی اوست

روزی امید می زند از دور بر این دل غریب               روزی سیاه می کند عالم چشمم به یک نهیب

می شوم خسته از این کارزار سخت نگاه                می روم هر شب در طلبش به سجده گاه     

باز می کنم سفره ی قلبم به پیش او               می کنم گریه ز احوال خود به سوی هو 

می کنم شکوه ز ایام سخت فراق               تا کی شود او را ببینم به یک رواق     


 

نوشته شده توسط شبگرد عاشق در پنجشنبه 6 اسفند1388 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت


و چقدر راحت...

بسم رب الحسين(ع)

چقدر سخت است  نگاه هایی که نمی توانند با قلبشان تصمیم بگیرند، مدتی است روزگار مرا به بازی ای گرفته که سرانجامش را نمی دانم چه خواهد شد، بازی عشق!
هرچند مي دانم كه در اين بازي قلب هايمان جايي ندارد قلب هايي كه شايد يكي گشته ولي خوب ميفهمم كه نگاه پيرامونيان اينچنين بازي را به پيش مي برند و شايد هم از ديد آن ها اين كار صحيح باشد و به همين دليل نيز برايم قابل احترام است اين بازي سنگين و نا معلوم
هیچ گاه نمی توانم این گونه تصور نمایم که عشق هم می تواند بصورت یک بازی ادامه یابد بازی ای که در آن دو نتیجه وجود دارد.
در ذهنم آنقدر جایگاه عشق والاست که به خود اجازه نمی دادم هیچ گاه نتیجه ای به جز وصل یار و یا تمهیدی برای دوران فراق یار قائل شوم. هماره با خود می گویم عشق یکبار خواهد آمد و با مرگ از میان خواهد رفت. به خود هرگز اجازه ی فکر کردن راجع به عشقی دیگر را نداده , و برخلاف خیلی ها اعتقادی راسخ دارم که عشق نبردی است که در آن شکست وجود ندارد زیرا انسان عاشق با همه ی وجودش به این عرصه پای می گذارد و کسی که از خویش گذرد چگونه می تواند که مغلوب و یا شکست خورده ی این نبرد پاک لقب گیرد کما اینکه تاریخ این را به ما نشان داده است ولی چقدر راحت... .
  چقدر راحت دلی را که در طلب جانش سختی های بسیار کشیده و به جز وصل او هیچ چیز دیگری ندیده را اینگونه به مسلخ می برند تا سلاخی کنند. ولی این هم از زیبایی های این راه بزرگ است.
نمی دانم چه کنم و به کجا پناه برم و چگونه ناله ی قلب خویش را به آسمان ها برم ولی خوب می دانم هرگز دراین بازی ها شرکت نکردم و از همان ابتدا به حقیقت عشق ایمان داشتم و دارم ولی....
 ولی ای کاش اینگونه قلبی را که بی تابی هایش سپیده ی سحر را با خود همراه و رهنمون ساخته  و گریه های نیمه شبش آرامش شب را از او گرفته را اینگونه بدست تقدیر نمی سپردند.
 مگر زندگی چیزی فرای عشق و محبت است!؟  در این موارد تنها دلخوشی ام رب النوع عشق(ع)، حسین ابن علی است که راه را نشانم میدهد و زخم های قلبم را التیام می بخشد. وقتی فکر می کنم حسینی که ما از آن دم میزنیم چقدر استوار تردیدبه دل راه نداد و حتی تا پای از دست دادن عزیزترین کسان و خردسالانش حاضر نشد در راه عشقی که تنها عشق ناب و حقیقی هستی است پا عقب گذارد. و یا عمه جانمان حضرت زینب(س) چقدر زیبا آن مصائب را تحمل کردند و به رسالت خویش تا آخرین نفس پایبند ماندند و هیچ گاه در این آزمون های سخت حاضر نشدند شانه از زیر بار مسئولیت خالی کنند و خود را به شانس، تقدیر و یا حتی استخاره واگذارند. زیرا که بزرگی حرکت آن جا رقم می خورد که راه را ببینی و سختی ها و مصائب راه را بسنجی و آن گاه با اعتقادی که به راه صحیح پیدا می کنی آن را انتخاب نمایی و تا آخرین لحظه بر راهی که به درستی آن ایمان داری و با نگاه و عقل خویش بدان رسیده ای پایبند بمانی و شاید این هم درس کوچکی باشد از صحنه ی کارزار عشق در روز عاشورا که می توان آموخت.
ولی اکنون که شیدا و بی قرار گشتم و می دانم که قلب او نیز شاید این حس را داشته باشد نمی دانم چرا حاضر به تحمل هزینه های این راه قدسی نمی شویم. مگر حال نمی تواند چراغ فرداهایمان باشد و یا مگر نمی شود دید شراره هایی را که دور نیز پیداست.
ولی هیچ گاه ناامید نخواهم شد چون به لطف حضرت حق ایمان داشته و دارم و کرم مولایم را نیز پشتوانه ی خویش می دانم. فقط خوشحالم که در این مسیر قدسی با صدق و صفا آمدم و هرچه دارم و ندارم را حاضرم به پیشگاه مقدس عشق(ع) عرضه دارم و به درستی راهی که آن را انتخاب کرده ام ایمان دارم و  در این نبرد تا آخر خواهم ماند و مطمئنم این راه ما را به سمتی خواهد برد که در آن نور الهی مشهود است. و باز هم خواهم گفت که در این عرصه شکستی راه ندارد. ولی ای کاش می شد فریاد زد وای کاش  فریاد رسای قلبم را می شنیدند. و ای کاش می دانستم آن چه را که از من پنهان است.
در هر حال صبر خواهم کرد و در این صبر خواهم سوخت و چشم به سرنوشتی که برایم در نظر گرفته اند خواهم دوخت تا شاید رهین گردد دل هایمان از پس این تنش ها و استرس های راه عظیم عشق. هرچند که در کلام آسان آید که اینچنین خود را رهای از همه چیز نشان دهم ولی خوب می دانم که ایام سختی به کام خواهم داشت و بدین سان فقط خود را به حضرت حق خواهم سپرد تا مرا حفظ نماید از عواقب کار و باز هم راه هایی را که پیدا می کنم ادامه خواهم داد و شب و روز بر چراغ های هدایتمان توسل خواهم کرد تا شاید لطف حضرت حق شامل حالم شود و برخلاف گفته ی دوستان که سرانجام عشق را شکست می دانندنشان دهم که عشقی که با مدد اهل بیت به پیش می رود سرانجامی زیبا خواهد داشت. 
نمی دانم، نمی دانم چه کنم و به کجا پناه برم که تا کنون نبرده باشم و چه راهی پیش گیرم تا شاید آسان شود این راه بر من.
نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم

یا علی مدد


 

نوشته شده توسط شبگرد عاشق در چهارشنبه 5 اسفند1388 ساعت 18:8 موضوع | لینک ثابت


نبرد عظیم نگاه ها

بسم رب الحسين(ع)

روزی که راه را شروع نمودم می دانستم که این راه در دل خود حوادث صعب و دشواری خواهد داشت لیک آن را به جان خریدم تا بدان راه خود را برای جهش به سمت هو هموارتر نمایم. در این عرصه خود را در کارزار جهاد می بینم جهادی که در عرصه ی آن خبری از سلاح و مهمات و یا خون و خونریزی نیست، نبرد، نبرد میان نگاه هاست، یک طرف نگاه مادی به زندگی و پیچ و خم آن دارد و در دیگر سوی، نگاهی عاشقانه در راستای معنویت و عرفان در گذزگاه زندگی قرار دارد و چه سخت است تقابل این نگاه های ناهمگون با یکدیگر.

عرصه از آنجا بیشتر اهمیت یافت که این جهاد را قطره ای کوچک از جهاد عظیم حسین ابن علی(ع) متصور می گشتم زیرا محبت او به مولایم را می دیدم و سختی ای را که برای این نوع نگاهش به زندگی کشیده بود را فهمیدم. و چون این گونه وارد میدان شدم  خوب فهیمدم که باید برای مصائب سنگین تری خود را آماده نمایم لیک در این چند سال به تجربه این را دریافتم که سختی در کاری که به نام ارباب عشق(ع) می باشد همواره وجود دارد و این نیز از لطف ارباب است که ذره ای از مصائب عظیمشان را به ما نشان دهند ولی در آخر امر خود ایشان مسیر را هموار نموده وشیرینی حاصل از این تلاش را در زندگی وارد می نمایند.....


 

نوشته شده توسط شبگرد عاشق در دوشنبه 3 اسفند1388 ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت